پیامک های مهدوی (بخش 4 )

مهدی جان، آقای من

الا مسافر صحرا خدا کند که بیایی
امید غائب زهرا، خدا کند که بیایی


کنون که دل شده پر خون برای خاطر مجنون
تو ای حقیقت لیلا، خدا کند که بیایی


برای اینکه ببینم پس از غیاب هزاره
مزار مخفی زهرا، خدا کند که بیایی


دلم دوباره ز غمها کنون رمیده زِهًرجا
گرفته بهر تو تنها، خدا کند که بیایی


به انتظار قدومت، دو دیده دوخته ام من
به قفل بسته درها، خدا کند که بیایی


دوباره روز گذشت و نیامدی تو ولیکن
برای لحظه فردا، خدا کند که بیایی


میان عاشق و معشوق، چه جای قید و مکانی
چه این مکان و چه هرجا، خدا کند که بیایی


بدون حُسن تو ای گُل بهار جلوه ندارد
گل شکفته زیبا، خدا کند که بیایی

 

* * *

 

مهدی جان، آقای من

زنده ام، اما نمی دانم که بهر چیستم؟
عاشقم، عاشق پرستم یا گدایم، کیستم؟

گاه معشوقم به یار و گاه عاشق بر رخش
گاه من لیلا و گه مجنون، ندانم چیستم

آنقدر دانم که مجنونم در اینجا تا کنون
بهر دل دادن به لیلای دو عالم زیستم

از معشوقان کشیدن، شیوه دلدادگی است
هرچه خواهی ناز کن تا دیدنت می ایستم

اهل آبادی عشقم با همه دیوانگی
از اهالی گناه و لااوبالان نیستم

کی شود با حال خونین پیش تو حاضر شوم
کاش می گفتی تو بر من، منهم از آن لیستم
 

 

* * *

 

عمریست که سرگشته و حیران تو هستم

آری زِ همان روز ازل عهد ببستم


عهدی که همه زندگیم در گرو اوست

گر زنده ام و یک نفسی هست زِ اینروست


تیرت به هدف خورد، شدم عاشق رویت

بیخود ز خودم گشتم و مدهوش زِ بویت


من عاشق روی توام ای یوسف زهرا

این نامه سربازه من را تو کن امضاء


جانم به لب آمد، به دلم خوب نظر کن

از راه کویری دلم باز گذر کن


غیر تو دگر در دو جهان هیچ نخواهم

محتاج نگاه تو بود قلب سیاهم


طالب دل خود را به سر زلف تو بسته

از دوری تو قامت او سخت شکسته


 

* * *

 

عاشق آن است که یا دیده به گل وا نکند

یا به غیر از گل روی تو تماشا نکند

به گدای تو اگر هر دوجهان را بخشند

رد کند از تو به غیر از تو تمنا نکند

شرر عشق تن و جان کسی را سوزد

که چو پروانه به آتش زده پروا نکند

شمع فیضش همه شعله است به پروانه بگو

یا که پروا نکند یا پر خود وا نکند

چشم بیمار تو بیمار کند هر کس را

جان دهد ْآرزوی فیض مسیحا نکند

دیدن روی تو با دادن جان شیرین است

رو نما تا که کسی روی به دنیا نکند

گر به بازار دو عالم گذرم دیده من

جز تماشای تو ای یوسف زهرا نکند

پای تا سر همه سوزم به خدا سوز مرا

به جز از آتش عشق تو مداوا نکند

هر چه پیرایه زمضمون به غزل میبندم

غزلم را به جز از نام تو زیبا نکند

 

* * *

 

سالها از عمر من رفت و نگارم برنگشت
در خزان هجر ماندم نوبهارم برنگشت

اضطرابی سرد اما آتشی دارم به دل
مایه آرامش و صبر و قرارم برنگشت

تا که یک شب این دلم را میهمان خود کند
ماه هم در آسمانِ شامِ تارم برنگشت

قیل و قالم گشته افزون، حال خود را باختم
تا کند بر درگه خود خاکسارم برنگشت

مرغ جانم پرکشید و سوز عشقم سرد شد
روح اخلاص و دل شب زنده دارم برنگشت

فیض او را گر ببینی هرزمان فصل گل است
بی نصیبم من که گل بر شاخسارم برنگشت

از وجود خود به دور خود حصاری ساختم
تا که بشکافد بدست خود حصارم برنگشت

هرکسی را یار باشد دردم مرگش ولی
ترسم آخر من بگویم وای یارم برنگشت
 

 

* * *

 

عاشقم بر گل که دارد جلوه ای از روی مهدی
عشقبازی می کنـم با هرچه دارد بوی مهدی
 

 

* * *

 

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

 

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

 

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

 

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

 

بلبل از فیض گل آموخت سخن  ورنه نبود

 

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همراه اوست

 

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

* * *

آفتاب نیمه شب

ای خوب رُخ که پرده نشینی و بی حجاب

ای صد هزار جلوه‌گر و باز در نقاب

 

ای آفتاب نیمه شب ای ماه نیم روز

ای نجم دوربین که نه ماهی نه آفتاب

 

کیهان طلایه دارت و خورشید سایه‌ات

گیسوی حور خیمة ناز تو را ، طناب

 

جانهای قُدسیان همه در حسرتت به سوز

دلهای حوریان همه در فُرقتت کباب

 

انموذَج جمالی و اُسطورة جلال

دریای بی‌کرانی و عالم همه سراب

 

آیا شود که نیم نظر سوی ما کنی

تا پر گشوده، کوچ نماییم از این قباب

 

ای جلوه‌ات جمالْ دِه هرچه خو برو

ای غمزه‌ات هلاکْ کُنِ هرچه شیخ و شاب

 

چشم خراب دوست، خرابم نموده است

آبادی دو کوْن به قُربانِ این خراب

حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه)

 

* * *

الا یا ایّها المهدی (علیه السلام)

الا یا اَیُها المَهدی مُداوم الوَصل ناولها

که در دوران هجرانت بسی افتاده مشکلها

 

صبا از نکهتکویت نسیمی سوی ما آورد

ز سوز شعلة شوقت چه تاب افتاد در دلها

 

چو نور مهر تو تابید بر دلهای مشتاقان

ز خود آهنگ حق کردند و بربستند محملها

 

دل بی‌بهره از مهرت حقیقت را کجا یابد

حق از آئینه رؤیت تجلی کرد بر دلها

 

بکوی خود نشانی ده که شوق تو محبّان را

ز تقوی داد زاد ره، ز طاعت بست محملها

 

بحق سجّاده تزیین کن مهل محراب و منبر را

که دیوان فلک صورت از آن سازند محفلها

 

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل

ز غرقاب فراق خود رهی بنما به ساحلها

 

اگر دانستمی کویت بسر می‌آمدم سویت

خوشا گر بودمی آگه از راه و رسم منزلها

 

چو بینی حجت حق را بپایش جان فشان ای فیض

مَتی ما تَلْقَ مَنْ تَهْوی، دَعِ الدُّنیا وَ اَهْمِلها

/ 0 نظر / 25 بازدید